تبليغاتX
منادي آنان را كه از مرگ مي‌ترسند از كربلا مي‌رانند. مردان مرد، جنگاوران عرصه جهادند كه راه حقيقت وجود انسان را از ميان هاويه آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب كرده‌اند تا فتوت آشكار شود و راه فنا را به آنان بياموزد

منادي

صل الله علي الباكين علي الحسين (ع)

و اما مسئله ( و در واقع مصيبت ) برق!  

 

تو اين چند روز دست عوامل مافيا و دن كرلئونه و ساركوزي از آستين وزارت نيرو بيرون اومد و به سمت يه قسمت حساس از اعضاي بدن ملت ما رفت تا اونجا رو فشار بده و مردم رو از حالي به حال اغما ببره!

 

در رابطه با همين راستا ما اقدام به تحقيق نموديم و نموده شديم. 

 

در زمستان كه اين دست از پاچه شلوار آقاي قربانقلي بردي محمد اف (رييس جمهوري تركمنستان) بيرون اومد و شير گاز رو به روي ما بست رييس فخيم دولت نهم در حالي دست خود را مشت كرد و شصت خود را به سمت قربانقلي گرفت و از مذاكره سر باز زد كه سد هاي ايران به علت بارش شديد باران و برف پر پر بود. علت هوا شدن شصت دكتر هم اين بود كه دوستان و مشاوران قدرتمند ايشون ، مكررا به حضور انورشون مي رسوندن كه: حاجي غمت نباشه. يه چنتا از اين نيروگاهايي كه با گاز برق توليد مي كنن رو تعطيل مي كنيم گازشون رو مي فرستيم تو لوله هاي شهري. از اونور آب پشت سدا رو ول مي كنيم تا برق مملكت هم تامين شه. محمود هم در حالي كه به لامپ روشن شده بالاي سرش نيگا مي كرد ناگهان شروع به انجام حركات موزون كرد.. قربانقلي بردي محمد اف از شجاعت و خوشحالي ايشون كف نمود و به بيمارستان صفر مراد نياز اف منتقل شد.

 

خب البته زمستون پارسال كه هممون يادمون هست. گويا در شهراي مختلف دولت اين افتخار رو داشته كه به مردم رو به سمت سنت ها سوق بده و اونا رو از كنار بخاري به زير كرسي هدايت كنه. بنده ( كه ساكن تهران هستم)‌ به خوبي يادمه كه در حالي كه كف رو سرم بود و از سرما تو دو متر حموم مي دوييدم نزديك 1 ساعت لرزيدم تا فشار گاز به حدي رسيد كه پكيج ما روشن شد. البته مي دونم كه تقصير من بود كه تو اون وضعيت ، غربت امام زمان (عج) رو درك نكردم و حموم كردم.

 

بريم سراغ همون دسته كه مي خواد چيز ما رو بگيره!

 

زمستون گذشت و رو سياهي موند به صورت اونايي كه غربت رو درك كردن و حموم نكردن. البته دولت قصد داشت كه بخشنامه صادر كنه كه اقوام و فاميل با هم به حموم برن كه با اومدن گشت ارشاد به در رياست جمهوري منصرف شد.

 

آقا بدبخت شديم رفت! اين چه وضعشه آخه خداييش؟ ما زمستون حموم مي ريم بايد بلرزيم تابستونم حموم مي ريم بايد بلرزيم؟ درسته آخه؟ حالا پكيج ما نسل اوليه پكيجه. خنگه. برق كه مي ره چراغا خاموش مي شه اين برق ذخيره نداره. مي گيره مي خوابه. حالا ما باز تو دو متر جا بدوييم از سرما و كف؟! حالا بدبختي رو نيگا. برق كه مي آد با صلوات بلند خانواده به من تبريك مي گن. من فحش مي دم! ... مسخره ها آب چرا قطه؟!

 

پي نوشت: طرف تو زعفرانيه لوستر داره اندازه كل كوچه ي ما برق مصرف مي كنه اون يه دونه. بعد ما يه تلويزيونمون رو با اتو روشن مي كنيم برقمون مي ره!   

 

پا نوشت: اون احمقي كه زمستون سداي آب رو وا كرد انتظار داشت تابستون بارون بگيره!  

 

نكته: متاسفانه دسته چيز ما رو گرفته بد جور داره مي كِشه! محمود ول كن جان مادرت!  
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط سيد صدرا  | 

خب ؛ اين هفته اتفاقاتي يا بهتر بگم بلايايي سر بنده اومد كه من تو عدالت خدا شك كردم.

اولش شنبه يكي از دوستان يكي ديگه از دوستان رو (كه البته من نمي شناختمش) چك كش* كرد. خوب تا اينجا مشكلي تو عدالت خدا نيست.(البته اون بنده خدايي كه كتك خورد نسبت به عدالتي كه خدا تو هيكل رفيق ما به خرج داده شاكي بود)  شبش من و چن تا ديگه از رفقا واستاده بوديم داشتيم حرف مي زديم. يكي از بچه ها با موتور اومد ،‌بعد اومد به موتورش تكيه بده ، جك موتور در رفت موتور برگشت منم موتور رو گرفتم. تا اينجاش هم مشكلي نيست اما ... اما من كجاي موتور رو گرفتم؟ دسته؟ باك؟ چرخ؟ جَك؟ نه خير من بدبخت اگزوز موتور رو گرفتم!! ولم نمي كردم  ، يعني در وافع اگزوز دست منو ول نمي كرد.

خلاصه اون شب دست ما مدام يخاي فريزرمون رو ذوب كرد تا صبح و حس بكايي به ما دست داد كه تو محرم بهمون نداده بود.

 

ما تا دوشنبه تو خونه جلوس كرديم و جايي نرفتيم. دوشنبه شب مجدد تشريف برديم همون مكان قبلي. همچنان مشغول بافتن اراجيف بوديم كه يكي از بچه ها كه از قضا بقل من واستاده بود ( تجسم كنين كه من بين اون بنده خدا و يه جوب بودم به عمق يه متر) شروع كرد فحش خوار و خاشاك رو كشيد به يه بنده خدايي كه تو جمع نبود. البته من كه درست نمي  فهميدم چي مي گه ولي صحبتي كه مي كرد اين بود كه يه كاري با  دهن اون بنده خدا داشت! همين جور كه اين بنده خدا داشت فحش بالا 18 سال مي داد يهو يه طور غريضي من شيرجه رفتم تو جوب!! البته خيلي هم غريضي نبود. يعني برق اون منطقه يهو رفت ، يه موشي كه داشت از اون حوالي رد مي شد در همون لحظه هوس كرد كه از من صعود كنه ، منم كه كاملا آماده اين درگيري بودم شيرجه رفتم تو جوب!!

خلاصه... ديدم كه دوستان لنگشون رو به آسمونه... 

 

من در حالي كه تو جوب خوابيده بودم يه ذره فك كردم ديدم با توجه به اينكه اون دوست ما يه نفر رو زد و ما دستمون سوخت و با توجه به اينكه بقل دستيه ما فحش مي داد و ما رفتيم تو جوب بنا براين روزه قيامت نمودار ما رسمه و جورابمونم پرچمه.

 

طبق اين فرم عدالت ورزي گمانه زني ما درباره روز قيامت اين ريختيه: روزه محشره و طبق آيه قرآن همه دارن بي هدف مي دون. منم يكي از دونده هام علل قاعده. در حالي كه خوشحالم و دارم مي دوم يهو جبرئيل جلو منو مي گيره مي گه بيا اين نامه اعمالت خدافظ! منم مي گيرم. بالاش نوشته به نام خودم (يعني خدا) اي اسكندر؟! به سبب اون همه بدبختي هايي كه براي دنيا آوردي تا ابدالدهر مي ري طبقه ي هفتم جهنم. حالا تا من بيام ثابت كنم كه بابا اسكندر كيه؟‌ اسكندر مقدوني به همراه حركات موزون نافرم رفته بهشت منم با زور كردن جهنم يه اتهام قتل عام بشريت. حالا ما تازه رسيديم طبقه ي هفتم زير زمين يهو مامور جهنم جلوي ما در مي آد. يه صحبتي داشتيم كه اين پايين مشروحش مي آد

 

ما: سلام 

 

ايشون: مرض!

 

ما: قربون شما ، چه خبر؟

 

ايشون: گمشو برو طبقه پايين اينقدم زر نزن.

 

ما: مگه اينجا طبقه هفتم نيست؟

 

ايشون:  […] و  […]!

 

ما: خدايا! فحش مي ده!

 

حضرت عز و جل: خوب مي كنه مردكِ چنگيز!!

 

ما: چنگيز كيه بابا؟! يكي يه رسيد بده به ما ، ما رفتیم پایین تر همین چنگیز بمونیم! هوي مرتيكه چنگيز، اون انگشت وسطت رو غلاف كن مي آم مي كنم تو چيزت ها ... چِشِت!

 

حضرت عز و جل: برو گمشو پايين تا با يزيد يكيت نكردم. اينقدرم ما ما نكن!‌ من با اينهمه ابهتم خودمو جمع نمي بندم! تو با 60 كيلو وزن شونصد دفه گفتي ما!

 

* : چك كش كردن عمليه كه يقه يه بد بختي رو مي گيرن و چپ و راست تو صورتش چك مي زنن. عمليه كاملآ انساني و فقط مادر اون بنده خدايي كه اين عمل روش انجام مي شه به عزاش مي شينه!

مي تونين در هنگام بيكاري اين عمل رو با دوستانتون انجام بدين تا بقيه مفرح بشن فقط هيكل طرف رو نيگا كنين تا خودتون خوشحال نشين!

 

نكته پاياني: خدا جون قبولت داريم ولي اينقدر از عدالت ورزي شنيديم و بد ديديم كه مجبوريم به عدالت تو هم شك كنيم.   هنوزم بهترين دوستمي. واسه همين باهات راحت شوخي مي كنم. به دل كه نمي گيري؟ 

(خدا جنبه داشته باش ديگه!   سلام ازرائيل جون!) 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط سيد صدرا  | 

شايد شروع مطلبم با اين جمله خوب باشه كه بايد به اين مطلب توجه داشته باشین كه نظام  ايران يك نظام پارلمانتاريسمه و اساس نظام بر مبناي مجلس شورا بنا شده و تصميمات اين مجلس بر تمام امور كشور تاثيرگذار و موثزه و به فرموده ي امام كه معمار اين نظام بود مجلس در راس امور قرار داره.

به عنوان مثال در دوره ي اول مجلس بود كه داستان هاي بني صدر به وجود اومد. در دوره سوم نظارت استصوابي به شور رفت و از دل مجلس پنجم (با توجه به رياست چند دوره اي ناطق نوري و ائتلاف راست پيشرو و چپ ارزشي) بود كه خاتمي به رياست جمهوري رسيد.

 

فارغ از تمام صف بندي هاي سياسي و قبول داشتن ها ونداشتن ها ذكر اين نكته واجبه كه راي دادن (در نظام جمهوري اسلامي) يك حقه و قانون كسي رو مجبور به راي دادن نمي كنه و محدوديتي براي كساني كه راي نمي دن (بر خلاف تمام شايعات) قائل نيست بنابراين افراد مي تونن بنا به طرز فكرشون راي بدن يا ندن.

 

كساني كه در جامعه ي مدني پاي صندوق هاي راي مي رن و هر اسمي رو داخلش مي ندازن  بعد از انتخابات ، گذشته از اينكه چه طیف و شخصي به بهارستان وارد مي شه حق دارن تا نسبت به سياست هايي كه مجلس و نمايندگان اون اتخاذ مي كنن اظهار نظر كنن و اون رو با توجه به قانون اساسي به چالش بكشن اما كساني كه راي نمي دن بنا بر اينكه هيچگونه مجلسي رو در اين چارچوب قبول ندارن پس اعتراضاتشون هم بدون نتيجست و اعتراض بدون نتيجه بر طبل تو خالي كوبيدنه.

 

در يك جامعه ي ايده آل كساني كه راي مي دن خودشون رو داخل نظام قرار مي دن و راه سعادت خودشون رو اصلاحات در داخل نظام مي بينن و تلاش مي كنن با انتخاب درست و شناخت صحيح و ارشاد اطرافيان قدم كمي در جهت اين اصلاح به جلو بر داشته باشن وليكن كساني كه روز انتخابات تمام وقت از اوقات تعطيلي خودشون در منزل لذت مي برن تا انتخابات بعد خودشون رو از نظام جدا كردن و بايد به همين خاطر طريق ديگه اي رو براي سعادت خودشون انتخاب كردن و چون اين راه چيزي جز تغيير نظام نيست ره به تر كستان مي برن.

 

صحبت پاياني اينكه راي دادن هر شخصي بنا به وظيفه ي ديني يك تکلیف و بر مبناي وظيفه ي ملي يك حقه و شخصي كه وطن و دين خودش رو دوست داره براي شخصيت دادن به مملكت خودش تلاش مي كنه.

 

در انتها ذكر اين نكته ضروریه كه ... خاك بر سر اوني كه راي نمي ده!!  خاك بر سر اوني كه راي نداد!

 

از بس با شخصیتی بود مطلب ميمردم اين يه نكته رو نمي گفتم! 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 3:10 قبل از ظهر  توسط سيد صدرا  | 

و کسی گفت ، چنین گفت: سفر سنگين است

باد با قافله ديريست كه سر سنگين است

گفت: با زخم جگر كاوه قدم بايد سود

بر نمك پوش ترين راه قدم بايد سود

گفت: ره خون جگر مي دهد امشب همه را

آب در كاسه ي سر مي دهد امشب همه را

سايه ها گزمه ي مرگند ، زبان بر بنديد

بار - دزدان به كمينند - سبك تر بنديد

مقصد آهسته بپرسيد ، كسان مي شنوند

پر مگوييد كه صاحب قفسان مي شنوند

گردباد است كه پيچيده به خود مي خيزد

از پس گردنه ي كوه احد مي خيزد

نه تگرگ است ؛ كه آتش ز فلك مي جوشد

و ز خشكاي لب رود نمك مي جوشد

زنده ها از لب تف سوز عطش ، دود شده

مرده ها در نفس باد نمك سود شده

دشت سر تا قدم از خون كسان رنگي است

و كسي گفت ، چنين گفت: سفر سنگين است

 

¤  

 

 

 

 خسته اي گفت كه زاريم ، ز ما در گذريد

هفت سر عائله داريم ، ز ما درگذريد

گفت: گفتند و شنيدم كه گذر پر عسس است

تا نمك سود شدن فاصله يك جيغ رس است

چيست واگرد سفر جز دل سرد آوردن؟

سر بي دردسر خويش به درد آوردن

پاي از اين جاده بدزديد كه مه در پيش است

فتنه ي مادر فولاد زره در پيش است

پاي از اين جاده بدزديد ، سلامت اين است

نشنيديد كه گفتند سفر سنگين است؟

 

¤  

 

و چنان رعد شنيدم كه دليري غريد

نه دليري ؛ كه از اين باديه شيري غريد

گفت: فرياد رسي گر نبود ما هستيم

نه بترسيد ، كسي گر نبود ما هستيم

گفت: ماييم ز سر تا به شكم محو هدف

خنجري داريم بي تيغه و بي دسته به كف

نصف شب خفتن ما پاس دهي هاي شما

بعد از آن پاس دهي هاي شما خفتن ما

الغرض ماييم بيدار دل و سر هشيار

خنجر از كف نگذاريم مگر ، وقت فرار...

 

¤  

 

و كسي گفت: بخسپيد ، فرج در پيش است

كربلا را بگذاريد كه حج در پيش است

گفت: ايام برات است ، مبادا برويد

وقت ذكر و صلوات است ، مبادا برويد

گفت ما از حضراتيم ، به ما تكيه كنيد

مستجاب الدعواتيم ، به ما تكيه كنيد

گفت: جنگ و جدل از مزد دعا مپسنديد

ريگ در نعل فرو هشته ي ما مپسنديد

بنشينيد كه آبي ز فراتي برسد

شايد از اهل كرم خمس و ذكاتي برسد

سفره بايد كرد ... اما علم رفتن را

روضه بايد خواند تا آب برد دشمن را

 

¤  

 

الغرض در همه ي قافله يك مرد نبود

با اگر بود شايسته ي ناورد نبود

همه يخ هاي جهان را ، همه را سنجيديم

مثل دل هاي فرو مرده ي ما سرد نبود

رنج اگر هست نه از جاده ، كه از ماندن هاست

ورنه سر باخته را زحمت سر درد نبود

آه از آن شب - شب عصيان - كه در اين تنگ آباد

غير آواز گره خورده ي شبگرد نبود

آه از آن پيكار كز هيبت دشمن ما را

طبل و سرنا و رجز بود و هماورد نبود

يادگار - آن علم سوخته - را گم كرديم

آخرين آتش افروخته را گم كرديم

در هفتاد رقم بتكده وا شد از نو

چارده كنگره ي طاق بنا شد از نو

آن چه آن پير فرو هشت ، جوانان خوردند

گله را گرگ ندزديد ، شبانان خوردند

بس كه خميازه گران گشت ، وضو باطل شد

جاده هم از نفس خسته ي ما منزل شد

 

¤  

 

باز ماييم و قدم ساي به سر گشتن ها

مثل پژواك ، خجالت كش برگشتن ها

از خم محو ترين كوچه پديدار شده 

« و به خال لبت اي دوست گرفتار شده »

 

¤  

 

و كسي گفت ، چنين گفت: كسي مي آيد

« مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد »

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط سيد صدرا  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

امشب وفات سيد الكريم حضرت عبدالعظيم (ع) و شب شهادته سيدالشهدا (ع) حضرت حمزه ، عموي پيامبر عزيزه. هيچي! همينجوري گفتم كه اطلاع داشته باشين ، مثل يه سري عروسيتونو امشب نگيرين!

حقيقتش بعد از جنگولك بازي ها معمول با دوستان قرار شد بريم يه جا بگرديم. يكم بحث و تبادل نظر شد نتيجه اين اومد كه بريم امامزاده صالح (ع). رفتيم و اين سعادت نصيبمون شد كه درهاي بسته امامزاده رو زيارت كنيم و از پشت در سلام مليك كنيم و بريم. چون كه سر شب و بود و اگه مي رفتيم خونه خانواده نگران مي شدن كه چي شده ما زود اومديم راه رو سپرديم دست ماشين كه بره هر جا خواست و بعد يه مدت ديديم كه تو كوهيم! فقط ما در شگفت بوديم از اينكه مي گفتن حيوان شعور نداره! كي مي گه؟ من به شخصه خودم ديدم كه يه سري بز كوهي وسط كوه خونه ساختن!

خونه هايي شبيه قصر. چرا بگم شبيه قصر؟ قصرايي كه ۱۲ طبقه چينده بودن رو هم تا صاحب پنت هاوسش صبح خودش رو با منظره تهران ( پايتخت جمهوري اسلامي ايران ) آغاز كنه.

رفيقم ( كه از قضا تو بنگاه معاملات ملكي همون اطراف كار مي كنه ) مي گفت اينجا خونه متري ۱۲ ميليونه و ۱۰۰۰ متر خونه توش شوخيه! يعني به عبارتي اگه كسي بخواد ۱۲ ميليارد خونه بخره اونجا مسخرش مي كنن!!

يكي سر كوچه ما تو ايستگاه اتوبوس خوابيده...

 

چن شب پيش رفته بودم ساعت ۱۲ ترشي بخرم. دو تا كوچه پايين تر از كوچه ي ما يه مجتمع تجاري بزرگ دارن مي سازن. دنبال بقالي ( گويا با شخصيتيش مي شه سوپر ماركت!) بودم كه ييهو ديدم يه bmw 2007 آلبالويي جلوي ما ترمز زد.

صحنه اي كه ديدم تا اذان صبح ما رو بيدار نيگر داشت تا نمازمون قضا نشه. يه پسر هم سن خود بنده از ماشين پياده شد. از رفتار كارگرا فهميدم كه ايشون جزو سازنده هاي اين برج تجاري هستن.

سر چهار راه كارگر جمهوري يه مرد با دختر۱۱-۱۲ سالش گوشه فرهنگسراي it نشسته و موهاي دخترش رو كه سر رو زانو هاي بابا گذاشته زير رو سريش مي كنه...

 

والله ديگه موندم از كدوم بدبختيام بگم. از پيرزن ۶۰ ساله اي كه ساعت ۲ نصفه شب ، تو اين سرما بايد براي تامين معاشش تو ستارخان اسفند و جوونه گندم بفروشه. از زني كه طلاق گرفته و تمام دار و ندارش ۲ ميليون تومنه. از مردي كه الان تو خيابون داره گريه مي كنه جلوي مردم تا يه پولي بهش بدن كه بتونه شيكم پسر بچش رو سير كنه؟ و هزارتا از اين چيزا كه هر روز هممون مي بينيم. حالا چرا گفتم بد بختيام؟ براي اينكه اينا بدبختياي منم هست به خدا. بد بختي همه ي ماست. دونه دونمون رو تو اون دنيا به صلابه مي كشن كه چرا وظيفه ي خودت رو انجام ندادي. ماهايي كه ادعاي مسلمونيم مي شه. چي كار مي تونستيم بكنيم؟ هيچي... حداقلش اين بود كه مي تونستيم با اين درد بميريم.

 

امروز يه سوال ديگه به ۱۰۰۰ تا سوالم اظافه شد. اينكه اگه فردا روزي (خداي نكرده) جنگ شد وظيفه ي ماست كه بريم بجنگيم؟ بريم بجمگيم تا مثل زمان بعد از جنگ يه سري پول دار تر شن؟ يه سري مفت خور حروم زاده؟ اونا تو قصراشون بمونن و ما بريم جون بديم براي اينكه اين ولد زنا ها تو قصر هاشون سكس پارتي بگيرن؟

جوابشم اين بود .... آره! وظيفه ي ماست. چون اون دنيايي هم هست و ما به عدل خدامون ايمان داريم. به اينكه ما مسلمونيم. يه اينكه بتونيم سرمون رو جلوي اربابمون و خداي اربابمون بالا بياريم. بذار يه عده پول دار تر شن ... و حتي اون دنيا مورد بازخواست قرار نگيرن.... ما خدامون رو دوست داريم.

 

امروز فهميدم كه بيشتر از اينكه ايراني باشم مسلمونم. چون اگه قرار بود به خاطر ايران عزيز برم بجنگم نمي رفتم.

آقا جون زودتر بيا. كم كم دارم بي دين و ايمون مي شم.

 

(به علت فضاي حزن و اندوه نوشته از زدن هر گونه اسمايل خودداري كردم)

 

 


انفروا خفافاً و ثقالاً و جاهدوا باموالکم و انفسکم فی سبیل الله

برای جنگ با کافران سبک بار و مجهز بیرون شوید و در راه خدا با مال و جان دفاع کنید.

 

سوره توبه ، آيه ۴۱

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط سيد صدرا  | 

شب وفاته سرپرست ۴ امامه ... از مجاهد تروريست نقل مكان مي كنيم به اينجا. باشه تا خود بي بي زينب (س)  كمكمون كنه نا به اهدافي كه تو ذههنمونه برسيم.

 

ماه ، ماهه رجبه و ماه خداست. اينهمه داريم يداله فوق ايديهم يا لا حول و لا قوة الا بالله. پس به كمك ائمه و توسل به اونا از خدا كمك مي خوام و مي خوام ازشون كه مثل هميشه راه رو نشونم بدن.

 

اونايي كه سابق بر اين با من بودن و من با اونا بودم از ياد نبردم و نمي برم. اميدوارم كه بازم با هم باشيم.

 

با علي مدد.

 


و قاتلو في سبيل الله الذين يقاتلونكم

 

در راه خدا با آنان كه به جنگ و دشمني شما برخيزند ،‌ جهاد كنيد.

 

                                       سوره بقره ،‌ آيه ۱۹۰

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط سيد صدرا  |